امروز: یک شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۶

امور ایثارگران دستگاه ها

Page Rank

Page Ranking Tool

محمدرضا گیلوری سرشاری ، آزادۀ دوران دفاع مقدس مدیر امور ایثارگران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
غبطۀ آن روزها را می خورم
چاپ پست الکترونیکی

آقای گیلوری چه سالی به اسارت در آمدید؟

من یازدهم اردیبهشت سال 51 در منطقه عملیاتی فکه به 59 نیز آزاد شدم. ‏‏اسارت درآمدم، بیست و هشتم مرداد. می دانم وقتی به اسارت درآمدید کم سن و سال بودید و قطعا این دوره با دشواری های زیادی گذشته است ، اما با این همه بسیاری از آزادگان این دوران را یکی از لذت بخش ترین دوران های زندگی شان می دانند.


برای شما هم این گونه بوده؟

بله، شاید به این خاطر که ما در دوره اسارت چهره واقعی دشمن را رو در رو می دیدیم و می دانستیم با چه کسی مبارزه می کنیم اما بعد از آن، خلوص صف خیر و شر به آن وضوح به هم ریخت. من سال های زیادی از اسارتم را در اردوگاه موصل4 ‏که به اردوگاه ((حرس خمینی)) (باسداران خمینی) معروف بود، گذراندم. حضور در این اردوگاه با ویرگی ها و مختصاتی که داشت یکی از افتخارات من است. ما وقتی از فعالیت های متنوع فرهنگی، مذهبی و آموزشی مان در این اردوگاه با وجود مقررات سنگینش سخن می گغتیم، کمتر کسی باور می کرد. شما تصور کنید در یک اردوگاه با نبوت هیچ گونه امکان، مخغیانه تمامی برنامه های مناسبتی (دهه فجر، دفاع مقدس، هفت تیر و ...) را برگزار می کردیم.

چند نفر در این اردوگاه اسیر بودند؟


حدود دو هزار و پانصد داد، من به شخصه بسیار مدیون این بزرگوار هستم.‏نفر از نیرو های سلیم و مؤمن در یک محیط بسیار صمیمی و گرم زندگی می کر دیم. قطعا روحیه بالای اسرای این اردوگاه ناشی از دینمداری، ولایتمداری و تمسک به خدا و اهل بیت بود. من البته این جا حتمأ باید از مرحوم آقای ابوترابی یاد کنم که رهنمودها و نصایح پیامبر گونه ایشان در محیط اسارت به ما چگونه زیستن و چگونه سلوک کردن را یاد من به شخصه بسیار مدیون این بزرگوار هستم .

ارتباط شما و دوستانتان با حجت الاسلام ابوتوابی چگونه بود؟


با این که عراقی ها پی به نفوذ و اعتبار کلام ایشان برده بودند و طبیعتأ کنترل می کردند اما فرماندهی و محوریت اردوگاه، با ایشان بود. من البته به تدریج با مرحوم ابوترابی آشنا و متوجه شدم چه شخصیت بزرگی در اردوگاه کنار ما حضور دارند.

ارتباطتان با اتفاقات و رخدادهای کشور بویژه رهنمودهای امام( ره ) و شخصیت محوری انقلاب چگونه بود؟
ما پیام های حضرت امام (ره)، رهبر معظم انقلاب و آقای هاشمی رفسنجانی را به صورت مخغیانه از رادیو می گر فتیم. تو انسته بودپم پنهانی به یک دستگاه رادیو دسترسی داشته باشپم. بچه ها این پیام ها را روی کاغذ می آوردند و به آسایشگاه ها برده می شد. هر آسایشگاهی هم یک کاتب داشت که وظیفه تکثیر این پیام ها را داشت.

از کجا کاغذ تأمین می کردید؟

از پاکت های سیمان استفاده می کردیم. پاکت های سیمان را زیر آب می اند اختیم، وقتی آب می خورد و خیس می شد هفت هشت لایه می شد، به صورت مجزا از هم. ما این برگه ها را از هم باز می کردیم، بچه ها برگه ها را با تیغه برش می زدند و به دفترچه های کوچک تبدیل می کردند. این کاغذها را لای در ورودی یا پشت مهتابی پنهان می کردیم.

الآن آرزو می کنید به آن دوران برگردید؟

ما گاهی با دوستان آزاده مان دور هم جمع می شویم ؛ اکثریت قریب به اتفاق دوستان می گویند بهترین لحظات زندگی شان همان وقت ها بود. آن جا واقعا به یک پالایش درونی رسیده بودپم، دعایی نبود که از تیر رس ما خارج باشد. روزهای یکشنبه دعای عرفه را می خو اندیم ، سه شنبه دعای توسل، بنجشنبه ها دعای کمیل و صبح روز جمعه دعای ندبه و دعای عهد اما زمان (عج). یادم نمی رود روزی که می خوا ستیم به وطن برگردیم، دوستان می گغتند ما چطور خودمان را با شرایط جدید وفق بدهپم، خودمان را همانند اصحاب کهف می دیدیم. من واقعا به خلوص و پاکی آن روزها غبطه می خورم. آقای ابوترابی آن جا ((پاک باش و خدمتگزار)) را برای همه ما مصداق قرار داده بودند. شما اگر امروز در سطح جامعه به دو مؤلفه ((پاک بودن)) و ((خدمتگزار بودن)) عمل کنید بسیاری از ناهنجاری ها و مشکلات موجود کنار می رود. روزی که حضرت امام(ره) پایه های انقلاب را بنیان گذاشتند، فرمودند شرافت ما خدمت به خلق خدا است. سلوک حضرت امام(ره) و رهبر معظم انقلاب جز این را نشان نمی دهد اما شما متأسفانه گاهی می بینید به مردم ما آن گونه که باید و شاید خدمت نمی شود، گاهی افرادی در لباس دوست می آیند و به مرزم جفا می کنند.

در روزهای ماه مبارک رمضان قرار داریم، می تو انید مقایسه ای بین ماه و ماههای آن روزها و حالا داشته باشید؟
من 19 سال است که از اسارت آزاذ شده ام اما به صراحت می گریم هنوز فتوانسته ام مزه ماه رمضان اسارت را بچشم. ما آن جا در ماه مبارک رمضان هر روز با ده گروه، ده ختم قرآن داشتیم، اصلآ این گونه نبود که به بطالت بگذرد. همه بچه ها با قرآن و نماز و دعا جا نشان را صیقل می دادند.

چطور سحری و افطار می خوردید ؟

در ابتدا آشپزخانه اردوگاه دست عراقی ها بود اما با مذاکراتی که انجام دادیم آشپزخانه در اختیار ما قرار گرفت. دوستان ما پخت و پز می کردند و در آسایشگاه ها توزیع می شد.

در اردوگاه برنامه های آموزشی هم داشتید؟

بله، کلاس های آموزش زبان عربی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی، ترکی، ایتالیایی و دروس علوم پایه برگزار می شد. من آن جا زبان عربی را در حد مکالمه یاد گرفتم، آشنایی نسبی هم با زبان های انگلیس و آلمانی پیدا کردم.

آن زمان فکر می کردید روزی به ایران برگردید؟

به هیچ وجه. عراقی ها همیشه به ما می گفتند اگر پشت گوشتان را دیدید، ایران را هم می بینید!

وقتی اسیر شدید 16 ‏سال داشتید، از آن روز بگویید.

بله، من خپلی خسته بودم. ما سه شب پشت سر هم در عملیات بودپم و نخوایبده بودپم. وقتی شب روز اول ما را به مدرسه ای بردند، آن قدر خسته بودم که خوابم برده بود. در عالم رؤیا یبن خواب و بیداری تصور می کردم در خانه عمویم هستم. آنقدر خوشحال شده بودم که زیر لب خدا را شکر می کردم که اسیر نشده ام، اما چشم هایم را که باز کردم، دوبا ره همه چیز را به یاد آوردم.
روزهای اول بسیار سخت بود. واقعاً اگر امدادهای خداوندی به مصداق آیه ((ان الله مع الصّابرین)) نبود، نمی توانستیم تاب بیاوریم. من بویژه می خواهم به سفر کربلایمان در سال 67 اشار کنم که ما را برای چندین سال و شاید تا پایان اسارت (اگر آزادی نبود) تضمین کرد.

ماجرای این سفر چه بود؟

ایران اسرای عراقی را به مشهد می برد ، آن ها هم خواستند کار مشابهی انجام دهند، اما نمی دانستند با این کار فاتحه شان خوانده می شود.آن زمان آقای ابوترابی و خاج آقا احدی در مذاکره ‏ای که با عراقی ها داشتند، به شرطی این سفر را پذیرفتند که هیچ تبلیغاتی روی آن صورت نگیرد، نمی دانید وقتی قرار شد به کربلا برویم بچه ها چه حالی داشتند، زار زار در اتوبوس ها گریه می کردند. اولین تلاقی ما با مردم عراق مقابل حرم حضرت علی(ع) در نجف بود. بچه ها سینه خیز به سمت حرم امیرالمؤمنین می رفتند که صدای شیون زنان محجبه عراقی را شنیدیم. مأموران عراقی تعجب کرده بودند و می پرسیدند چرا گریه می کنید، نمی دانستند ما ازکودکی به عشق حسین(ع) و علی(ع) بزرگ شده ایم.من سرچشمه های قیام عاشورایی مردم عراق را از خون اسرای شهید می دانم.

نامه نگاری هایتان در طول اسارت چگونه بود؟

خطوط قرمز عراقی ها را می شناختیم و به صورت رمزی می نوشتیم، هر شش ماه دو نامه در حد پنج سطر به ایران می فرستادیم. البته از وقتی منافقین به استخبارات عراق نفوذ کردند، رمزی نویسی های ما لو رفت و طبیعتأ نامه های ما قطع شد.

از روز آزادی برایمان بگویید.


من 30 مرداد 69 آزاد شدم. وقتی از بلندگو اعلام کردند طرفین آتس بس را پذیرفته اند، بچه ها تکبیر گغتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.

دیدارتان با خانواده کجا اتفاق افتاد؟


ما در تهران برای زیارت مرقد حضرت امام(ره‏) به حرم مطهر رفته بودپم. من برادرم را درحرم دیدم، بعد از قرنطینه، روز دوشنبه بود که در مسجد مادرم را به آغوش گرفتم. با توجه به شرایط جسمی پدرم انتظار نداشتم ایشان را ببینم، اما خوشبختانه در قید حیات بودند. چیزی که آن روز مرا اندوهگین کرد ، غیبت خواهر کوچکم بود، با ورود من به ایران خواهرم به علت ابتلا به تومور مغزی فوت کرده بود..خانواده ما آن روز چشمی برای گریستن داشت و چشمی برای لبخند زدن.

چه سالی ازدواج کردید؟

یک سال بعد از ورودم به ایران.

چطور با همسرتان آشنا شدید؟

خانم من از دوستان خواهرم بود.

از زندگی تان راضیی هستید؟

راضی هستم اما از خانواده ام به این خاطر که حداقل امکانات را از آنها دریغ کرده ام، عذر خواهی می کنم. به هر حال خوشحالم که از اعتقا داتم عدول نکرده ام و با ورهایم را به ثمن بخس نفروخته ام.

مهریه همسرتان ؟

14 سکه بهار آزادی به نیت 14 معصوم.

همسرتان شاغل هستند؟

بله، ایشان کارشناس علوم اجتماعی و دبیر یکی از مدارس هستند.

از دید شما عنصری که پیوند بین اعضای خانواده را محکم می کند؟

التزام به ارزش ها و باورهای فطری - الهی.

آنچه در خانواده های امروز می بینید و نگرانتان می کند؟

من به واقع گسست ارتباط های عاطفی یبن والدین و فرزندان را بحران آفرین می دانم. شما الآن می بینید جوانان ما در هجوم انواع و اقسام شیوه های نفوذ فرهنگی غرب تنها مانده اند، نه از سوی خانواده ها به درستی درک می شوند و نه ما روی این موضوع کار می کنیم، تنها کار ما فقط ترساندن است، در صورتی که جوان ها باید حق انتخاب داشه باشند. به عنوان یک آزاده از مسئولان گله دارم. چرا پارک ها، سینماها و فرهنگسراهای ما از وجود خانواده های مؤمن و معتقد خالی است؟ چرا من آزاده نمی توانم فارغ البال دست خانواده ام را بگیرم و به یک فرهنگسرا مراجعه کنم. بنده واقعاً به عنوان یک عنصر فرهنگی نمی توانم خودم را ببخشم.
شهدا می گویند بعد از ما چه کرد ید؟ ما چطور می توانیم جواب شهدا را بدهپم. ما امروز می بینیم برخی از خانواده های شهدا و ایثارگران درتأمین ابتدا یی ترین فیازهای زندگی شان عاجزند. سؤال من از مسئولان خدمتگزار این است که آیا واقعاً نمی توان زمینه خدمتگزاری به این عزیزان را مطلوب تر از وضعیت فعلی اجرا کرد؟ آیا من آزاده حتمأ باید به بنیاد امور ایثار گران مراجعه کنم و بگویم پول پیش خانه ندارم؟ من شخصآ برای پیگیری موضوعی به بنیاد ایثارگران رفته بودم، عزیزی آن جا به من می گوید شما برای خدا رفته اید نه برای خرما ! این شیوه از طرز تفکر آزاردهنده نیست؟ آزادگان و ایثار گران وخانواده های شهدای ما بیش از آن که از کمبود مادیات رنج بکشند، از این رفتارها آزرده اند. من گاهی وقتی کارت تشکری برای جانبازی می فرستم و پشت تلفن چند دقیقه از او دلجو یی می کنم، می بینم انگار دنیا را به او داده اند ، ایثار گران ما انتظار زیادی از ما ندارند، آیا ما درهمین حد هم نمی توانیم از آنها قدردانی کنیم. من جانبازان قطع نخاعی را می شناسم که از صمیم قلب می گویند ما هنوز دین خود را به این کشور ادا نکرده ایم، آن وقت همین که جانبازی می خواهد شروع به حرف زدن کند بدون آن که هنوز حرفی زده باشد متهم می شود که خرما می خواهد.

خانه تان کجاست؟

در نازی آباد و 67 متر است. ما آن جا را رهن و اجاره کرده ایم، با 8 میلیون تومان و 140 هزار تومان در ماه.


گفت و گو با مریم گچکار همسر آقای گیلوری :

سادگی ، قلب های ما را به هم نزدیک می کند

 

خانم گچکار مهم ترین ویژگی های شخصیتی آقای گیلوری را در چه چیز می دانید؟

پاکی، صداقت، ایمان و اخلاق خوب ایشان.

شما به اتفاق همسرتان زندگی را ساده شروع کرده اید و همچنان ساده ادامه می دهید.
چه چیزی در این سادگی است که در زرق و برق ها و تجملات نیست
؟

سادگی، قلب های ما را به هم نزدیک می کند اما هر چقدر تجملات بیشتر می شود، قلب آدم ها هم از هم دورتر می شود، فکر می کنم تجملات، ریا و تظاهر را هم با خود می آورد.

چقدر همسرتان خاطره سال های آزادگی را تعریف می کند؟

گاهی وقت ها.

شده به خاطر خاطره ای به گریه بیفتید ؟

بله، اما سعی کرده ام بحث را عوض کنم و به خاطرات خوش و شاد گریز بزنیم.

چقدر جامعه ما تو انسته حق مطالب را درباره ایثارگران و آزادگان ادا کند؟

خپلی کم ! گاهی متأسغانه بعضی از رفتارها بسیار بد و ناعادلانه است.

در مشکلات زندگی چه می کنید؟

چه می توان کرد جز صبوری و پناه بردن به خدا

مهمترین دل مشغولی تان در خانه ؟

تربیت فرزندانم، سلامت روحی و جسمی حاج آقا و این که فرزندانم قدردان زحمت پدر و ایثار گران جامعه باشند.

شما مثل بسیاری از زنان مسئولیتهای اجتماعی و خانوادگی را با هم به دوش می کشید. چطور می
توانید ببن این دو کفه تعادل برقرار کنید؟


اعضای خانواده بخصوص همسرم در این امر کمکم می کنند. فکر می کنم با برنامه ریزی و تقسیم کارها می توان این تعادل را برقرار کرد.

دعایی که همیشه زیر لب دارید؟

خدایا به ما توان بده که همواره بتوا نیم در راه راست قدم بردا ریم و قدردان زحمات ایثار گران، جانبازان و خانواده های شهدا باشیم.

یک آرزو !

سربلندی همه جوانان و موفقیت و عاقبت به خیری فرزندان و همسر

جمعه, 01 آذر 1387 01:17
 
نظرها

نظر خود را وارد نمایید